بابابزرگ مهربون دوستت دارم همیشه

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۱۰:۱۹ ب.ظ | تاریخ : ۲۷ فروردین ۱۳۹۱

بابابزرگ مهربونم هنوز با تو حرفهایم را نگفته بودم. هنوز هنوز شعر خواندنم را ندیده بودی. هنوز بازی های کودکانه ام را تجربه نکرده بودی. چه زود ما را تنها گذاشتی. هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که خاطراتت را برایم بازگو کنی. آنقدر بزرگ نشده بودم که از تو بیاموزم درس های زندگی را. و حالا من حرف می زنم با شیرین زبانی و تو نیستی که ببینی و با من عشق کنی. من می دوم و بازی می کنم با مهمان های خیالی، با حیوانات خیالی، با عموها و پسر عموهایم. با دختر عموها و زن عموهایم. اما تو نیستی و من در نگاه بی بی تو را می جویم.

وقتی با مامان و بابا به بهشت رضا می رویم جایی که مامان میگه خونه توست، من تو را در بالای بالا توی آسمون و در کنار ابرها جستجو می کنم. برای همه خونه های بهشت رضا، فاطمه( فاتحه) می خونم و با بچه ها بازی می کنم.

حالا ۱۵۰ روز ازآخرین دیدارمان می گذرد. ۲۴ آبان بود که همگی اومدیم مشهد و هنگام رفتنمان بدجور اظهار دلتنگی کردی.

بابابزرگ مهربونم همیشه دوستت دارم.

بابابزرگ هر روز که بزرگ تر بشم جای تو در کنارم بیشتر خالیست. روزهایی که باید در کنارم باشی و درس مردانگی را به من بیاموزی.



تحت دسته : خاطره ، درد دلهای علی

تولدت مبارک

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۵:۲۱ ب.ظ | تاریخ : ۲۲ شهریور ۱۳۹۰

گل پسرم تولدت مبارک. دوساله شدی و شیرین زبون. الهی خدا حافظت باشه. عزیزم هرچی ما خدا رو شکر کنیم باز هم قدِّ ( به اندازه) نعمتهایی که به ما داده نمیشه. که یکی از بهترین نعمت‌هاش تویی عزیزم.

خدا رو شکر تولدت رو خیلی دوست داشتی و بداخلاقی هم نکردی. بابا بزرگ و بی بی، عموها و زن عموهاهم کلی ما رو خوشحال کردن با اومدنشون.

بیا شمع ها را فوت کن تا صدسال زنده باشیکیک ببری

برش کیک



تحت دسته : خاطره ، مامان نوشته

حسنی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۱۰:۰۴ ب.ظ | تاریخ : ۲۹ مرداد ۱۳۹۰

حسنی بی دندون شده

زار و پریشون شده

بی احتیاطی کرده

حالا پشیمون شده

با دندوناش شکسته

بادام سخت و پسته

مک زده به آبنبات

می جویده شکلات

قندون و خالی کرده

وای که چه کاری کرده

پونه به دونه دندوناش

خراب شده یواش یواش

تا خونه همسایه ها

میاد صدای گریه‌هاش



تحت دسته : شعرهای مهدکودک

روزه

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۹:۴۸ ب.ظ | تاریخ : ۲۹ مرداد ۱۳۹۰

گرفتم مثل مادر

تمام روزه ها را

سر سجاده خواندم

دعای ربنا را

همیشه وقت افطار

دلم پرواز می کرد

کسی مثل فرشته

دلم را ناز می کرد



تحت دسته : شعرهای مهدکودک

پدرم ای پدرم

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۹:۴۴ ب.ظ | تاریخ : ۲۹ مرداد ۱۳۹۰

پدرم ای پدرم

که تویی تاج سرم

دستای مهربونت

همه جا روی سرم

ای پدر هستی من

شده از هستی تو

از خدا می طلبم

روز خوشبختی تو

 



تحت دسته : شعرهای مهدکودک

مار دم دراز

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۹:۳۵ ب.ظ | تاریخ : ۲۹ مرداد ۱۳۹۰

من که قشنگ و نازم                 یه مارم و درازم

می‌رم به باغ و صحرا                 به کوه و دشت زیبا

وقت شکار تو بیشه                  منتظرم همیشه

هم کوتاه هم بلندم                 فیس و فیس و فیس می‌خندم

 



تحت دسته : شعرهای مهدکودک

دعای فرج

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۶:۱۳ ب.ظ | تاریخ : ۲۳ مرداد ۱۳۹۰

علی به تازگی توی مهد دعای فرج رو یاد گرفته. البته نه کامل کامل ولی خوب به نسبت سن و توانش خوب می خونه. امروز هم یه جایزه از خاله گرفته چون این دعا رو تو مهد خونده.

چند روزه علی به ما میگه وایسیم پای دراور و خودش هم اونطرف دراور وا میسه صاف صاف و شروع میکنه به خوندن. بلند و کشیده. بسم الله الرحمن الرحیییییییییییم اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن …

مربیای مهربون ممنونم که این دعا رو به علی اموزش دادین. این دعا از اولین دعاهاییه که علی یاد میگیره. قبلا تو خونه وقتی تلوزیون می خوند« یا ایها الذین آمنوا صلو علیه و سلمو تسلیما» علی هم یاد گرفته بود و ما براش می خوندیم و او می گفت:« تسلیماااااااااااااا» حالا هم این دعا رو وقتی می خونه روح من پرواز می کنه. از شادی در پوست خودم نمی گنجم. ظاهرا قل هوالله هم دارن یاد میگیرن.

ایشالا همیشه خدا یارت باشه پسرگلم و دهانت به عطر قرآن معطر.

تولدم نزدیکه من چی دوست دارم؟!!!

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۵:۵۷ ب.ظ | تاریخ : ۲۳ مرداد ۱۳۹۰

سلام

تولدم نزدیکه.

اگه خواستین کادو بدین من این چیزها رو دوست دارم، نمی خواد خیلی فکر کنید از بین همین ها می تونید انتخاب کنید.

اتوبوس

لودر

بیل مکانیکی

جرثقیل

عموفردوس

ماشین پلیس

پازل

ابزار مکانیکی

وسایل آقا دکتر

فعلا همین ها رو یادم میاد.

منتظر دعوتم باشید.

علی دوساله



تحت دسته : درد دلهای علی

نقل و نبات های علی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۸:۵۰ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ تیر ۱۳۹۰

- مامان ماشین شوشن شد.

- آنِ من کو؟ آنِ مامان کو؟

بعد حلقه‌های رنگی را بر می داره، یکی برای خودش و یکی به من می ده. رنگ آنِ من بنفشه و مال خودش سبز. بعد باید ماشین را شوشن کنیم و آن بازی کنیم. اون موقع هرکار دیگه ای ممنوعه. تلفن را باید بذاریم زمین حتی اگه وسط صحبت کردن باشیم. هیچ چیزی دستمون نباشه به جز آن. و دور خونه با او ماشین بازی کنیم.

دو سه روزی خونه مامان بودیم با علی، عاشق مامان بزرگه. وقتی می گم :

- علی، مامانی بزرگ منه.

می دوه و مامانی بزرگ را محکم بغل می کنه و میگه:

- مامانی بزرگ منه.

اینقدر این اتفاق زیبا و دوست داشتنیه. مامانی بزرگ که حسابی کیف می کنند. این چند روز این بازی رو با مامانی بزرگ، مامانی و حاجی هم انجام دادیم. کلی خوش به حال همه میشه.

- با حاجی اینا رفته بودیم مهد دنبال علی روز یکشنبه که تعطیل شد. حاجی برای ععلی بستنی خریدند. روز دیگه که قرار بود با اون ها بریم مسجد گفتم :علی حاضر شو الان حاجی میان دنبالمون.

علی: حاجی بستنی بخره…

———————————————-

پ. ن.: آن= فرمان ماشین

 

 



تحت دسته : آموزه ها ، خاطره ، روزانه

تصافُ – مسجد

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۴:۵۸ ب.ظ | تاریخ : ۱۴ تیر ۱۳۹۰

- مامان ماشینا تصاف کردن.

بابا – علی مسجد میای؟

علی مشغول باز ی و عکس العملی نشون نمیده.

-علی وقتی من رفتم گریه نکنی که می خوام برم مسجد.

علی: – اِ اِ اِ ( ادای گریه) و بعدشم خنده.

من و باباش کلی جا خوردیم. بعد زدیم زیر خنده



تحت دسته : آموزه ها ، روزانه