دعای فرج

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۶:۱۳ ب.ظ | تاریخ : ۲۳ مرداد ۱۳۹۰

علی به تازگی توی مهد دعای فرج رو یاد گرفته. البته نه کامل کامل ولی خوب به نسبت سن و توانش خوب می خونه. امروز هم یه جایزه از خاله گرفته چون این دعا رو تو مهد خونده.

چند روزه علی به ما میگه وایسیم پای دراور و خودش هم اونطرف دراور وا میسه صاف صاف و شروع میکنه به خوندن. بلند و کشیده. بسم الله الرحمن الرحیییییییییییم اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن …

مربیای مهربون ممنونم که این دعا رو به علی اموزش دادین. این دعا از اولین دعاهاییه که علی یاد میگیره. قبلا تو خونه وقتی تلوزیون می خوند« یا ایها الذین آمنوا صلو علیه و سلمو تسلیما» علی هم یاد گرفته بود و ما براش می خوندیم و او می گفت:« تسلیماااااااااااااا» حالا هم این دعا رو وقتی می خونه روح من پرواز می کنه. از شادی در پوست خودم نمی گنجم. ظاهرا قل هوالله هم دارن یاد میگیرن.

ایشالا همیشه خدا یارت باشه پسرگلم و دهانت به عطر قرآن معطر.

نقل و نبات های علی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۸:۵۰ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ تیر ۱۳۹۰

- مامان ماشین شوشن شد.

- آنِ من کو؟ آنِ مامان کو؟

بعد حلقه‌های رنگی را بر می داره، یکی برای خودش و یکی به من می ده. رنگ آنِ من بنفشه و مال خودش سبز. بعد باید ماشین را شوشن کنیم و آن بازی کنیم. اون موقع هرکار دیگه ای ممنوعه. تلفن را باید بذاریم زمین حتی اگه وسط صحبت کردن باشیم. هیچ چیزی دستمون نباشه به جز آن. و دور خونه با او ماشین بازی کنیم.

دو سه روزی خونه مامان بودیم با علی، عاشق مامان بزرگه. وقتی می گم :

- علی، مامانی بزرگ منه.

می دوه و مامانی بزرگ را محکم بغل می کنه و میگه:

- مامانی بزرگ منه.

اینقدر این اتفاق زیبا و دوست داشتنیه. مامانی بزرگ که حسابی کیف می کنند. این چند روز این بازی رو با مامانی بزرگ، مامانی و حاجی هم انجام دادیم. کلی خوش به حال همه میشه.

- با حاجی اینا رفته بودیم مهد دنبال علی روز یکشنبه که تعطیل شد. حاجی برای ععلی بستنی خریدند. روز دیگه که قرار بود با اون ها بریم مسجد گفتم :علی حاضر شو الان حاجی میان دنبالمون.

علی: حاجی بستنی بخره…

———————————————-

پ. ن.: آن= فرمان ماشین

 

 



تحت دسته : آموزه ها ، خاطره ، روزانه

تصافُ – مسجد

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۴:۵۸ ب.ظ | تاریخ : ۱۴ تیر ۱۳۹۰

- مامان ماشینا تصاف کردن.

بابا – علی مسجد میای؟

علی مشغول باز ی و عکس العملی نشون نمیده.

-علی وقتی من رفتم گریه نکنی که می خوام برم مسجد.

علی: – اِ اِ اِ ( ادای گریه) و بعدشم خنده.

من و باباش کلی جا خوردیم. بعد زدیم زیر خنده



تحت دسته : آموزه ها ، روزانه

پول تمیز

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۵:۵۱ ب.ظ | تاریخ : ۲ تیر ۱۳۹۰

علی: مامان پول تمیز مخوام

علی: مامان پول تمیز بده



تحت دسته : آموزه ها ، روزانه