تولدت مبارک

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۵:۲۱ ب.ظ | تاریخ : ۲۲ شهریور ۱۳۹۰

گل پسرم تولدت مبارک. دوساله شدی و شیرین زبون. الهی خدا حافظت باشه. عزیزم هرچی ما خدا رو شکر کنیم باز هم قدِّ ( به اندازه) نعمتهایی که به ما داده نمیشه. که یکی از بهترین نعمت‌هاش تویی عزیزم.

خدا رو شکر تولدت رو خیلی دوست داشتی و بداخلاقی هم نکردی. بابا بزرگ و بی بی، عموها و زن عموهاهم کلی ما رو خوشحال کردن با اومدنشون.

بیا شمع ها را فوت کن تا صدسال زنده باشیکیک ببری

برش کیک



تحت دسته : خاطره ، مامان نوشته

دعای فرج

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۶:۱۳ ب.ظ | تاریخ : ۲۳ مرداد ۱۳۹۰

علی به تازگی توی مهد دعای فرج رو یاد گرفته. البته نه کامل کامل ولی خوب به نسبت سن و توانش خوب می خونه. امروز هم یه جایزه از خاله گرفته چون این دعا رو تو مهد خونده.

چند روزه علی به ما میگه وایسیم پای دراور و خودش هم اونطرف دراور وا میسه صاف صاف و شروع میکنه به خوندن. بلند و کشیده. بسم الله الرحمن الرحیییییییییییم اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن …

مربیای مهربون ممنونم که این دعا رو به علی اموزش دادین. این دعا از اولین دعاهاییه که علی یاد میگیره. قبلا تو خونه وقتی تلوزیون می خوند« یا ایها الذین آمنوا صلو علیه و سلمو تسلیما» علی هم یاد گرفته بود و ما براش می خوندیم و او می گفت:« تسلیماااااااااااااا» حالا هم این دعا رو وقتی می خونه روح من پرواز می کنه. از شادی در پوست خودم نمی گنجم. ظاهرا قل هوالله هم دارن یاد میگیرن.

ایشالا همیشه خدا یارت باشه پسرگلم و دهانت به عطر قرآن معطر.

نقل و نبات های علی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۸:۵۰ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ تیر ۱۳۹۰

- مامان ماشین شوشن شد.

- آنِ من کو؟ آنِ مامان کو؟

بعد حلقه‌های رنگی را بر می داره، یکی برای خودش و یکی به من می ده. رنگ آنِ من بنفشه و مال خودش سبز. بعد باید ماشین را شوشن کنیم و آن بازی کنیم. اون موقع هرکار دیگه ای ممنوعه. تلفن را باید بذاریم زمین حتی اگه وسط صحبت کردن باشیم. هیچ چیزی دستمون نباشه به جز آن. و دور خونه با او ماشین بازی کنیم.

دو سه روزی خونه مامان بودیم با علی، عاشق مامان بزرگه. وقتی می گم :

- علی، مامانی بزرگ منه.

می دوه و مامانی بزرگ را محکم بغل می کنه و میگه:

- مامانی بزرگ منه.

اینقدر این اتفاق زیبا و دوست داشتنیه. مامانی بزرگ که حسابی کیف می کنند. این چند روز این بازی رو با مامانی بزرگ، مامانی و حاجی هم انجام دادیم. کلی خوش به حال همه میشه.

- با حاجی اینا رفته بودیم مهد دنبال علی روز یکشنبه که تعطیل شد. حاجی برای ععلی بستنی خریدند. روز دیگه که قرار بود با اون ها بریم مسجد گفتم :علی حاضر شو الان حاجی میان دنبالمون.

علی: حاجی بستنی بخره…

———————————————-

پ. ن.: آن= فرمان ماشین

 

 



تحت دسته : آموزه ها ، خاطره ، روزانه

مورچه

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۸:۳۲ ب.ظ | تاریخ : ۲ تیر ۱۳۹۰

- مامان مورچه کوش؟

- اینهاش

بعد دوتایی دنبال مورچه ها راه می‌افتیم. از زیر کمد که رد میشن ما کمد را دور میزنیم. از اونطرف باز دنبالشون می کنیم.در این حین:

- مورچه برو، برو

تا می رسیم به خونه مورچه ها

- علی نگاه کن این زیر سنگ خونه مورچه هه

- کوش

بعد وقتی خونه مورچه را می بینه انگشتش را فرو میکنه تو خونه مورچه و مورچه هایی را که از دیوار بالا میرن میندازه پایین.

- مورچه کوش؟

این وقتیه که مورچه ها قلع و قمع شدن

خاله مهدکودک میگن تو مهد هم با مورچه ها حرف میزنه:

- مورچه برو

- مورچه کجایی؟



تحت دسته : خاطره ، روزانه

مهدکودک

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۸:۲۸ ب.ظ | تاریخ : ۲ تیر ۱۳۹۰

یک ماه و نیم هست که علی مهدکودک میره. الان دیگه عادت کرده و گاهی هم تو خونه احوال خاله رقیه و خاله طحان رو میپرسه.

علی: خاله رقیه کو؟

- مهدکودک

علی: خاله طحان …

- مهدکودک

علی: صدرا کو؟

- خونه پیش مامانش

و …

آخه با محمدصدرا یه مهدکودک میرن.

 



تحت دسته : خاطره ، روزانه

هدیه الهی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۱۱:۱۰ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ خرداد ۱۳۹۰

روزی که اومدی به خودم می گفتم من تو را مال خودم نمی‌دونم. تو امانت الهی هستی و روزی خواه ناخواه از پیش من خواهی رفت. تو بزرگ میشی و مستقل و به دنبال زندگی خودت. من باید تمام تلاش خودم را بکنم که بهترین شرایط رشد و تربیت را برایت فراهم کنم.

همه این‌ها درست اما امروز فهمیدم که بخشش الهی آنقدر در من ریشه کرده تمام افکارم را نقض می‌کند. امشب معنای عشق را فهمیدم. عشق مادر به فرزند. فهمیدم پاره تن بودن یعنی چه.

امشب تو با بابا جون رفتی مشهد پیش بی بی و بابابزرگ؛ و من اینجا حیران مانده‌ام که چگونه نبودنت را سر می‌کنم…



تحت دسته : خاطره ، مامان نوشته

واکسن ۱۸ ماهگی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۵:۳۹ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ فروردین ۱۳۹۰

واکسن ۱۸ ماهگی با یک ماه تاخیر امروز زده شد و علی جون الان خوابه. در حالی که کمی تب داره و نمی تونه رو پاش بدو بدو کنه.



تحت دسته : خاطره ، روزانه ، روند رشد

آب بازی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۷:۱۵ ب.ظ | تاریخ : ۱۵ فروردین ۱۳۹۰

علی علاقه شدیدی به آب بازی داره. تا در دستشویی باز میشه حمله میکنه. دیگه به خد دستشویی هم راضی نیست و دلش می‌خواد با شیرهای توالت بازی کنه. من هم بهش گفتم که اونجا(توالت) برا جیش کردن هست.

امروز علی بعد از اینکه کیک ها رو ریخت تو لیوان شیر  شیرش رو سرکشید، دیدم داره زور میزنه. فکر کردم شاید دستشویی داره. بهش گفتم علی جیش داری؟

علی هم انگار یهو چیزی یادش اومده باشه بلند شد و دوید سمت دستشویی و گفت بیا بیا. جیش.

منم به گمونم که بچه‌ام بزرگ شده و می‌خاد دستشویی بره پوشک براش برداشتم و دمپاییش رو پاش کردم و بردمش دستشویی. بعد از کلی کلنجار رفتن وآموزش نشستن سر توالت نگو آقا می‌خواسته آب بازی کنه.

خلاصه پدرم در آمد تا علی را راضی کردم بیاد بیرون.

حالا دوباره علی هاپوش (عروسک شکل سگ) را آورده میگه جیش… آب…



تحت دسته : خاطره ، روزانه

بازی‌های کودکانه

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۶:۲۲ ق.ظ | تاریخ : ۲۱ اسفند ۱۳۸۹



تحت دسته : خاطره

گزارش …

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۱۰:۰۹ ب.ظ | تاریخ : ۷ اسفند ۱۳۸۹

-مامانه مامانه …

-بابا؟

-آبگوشت…

این تمام عشق منه که با صدای در میدوه جلو در و اینا رو میگه. یعنی

مامان اومد.

بابا کو؟

آبگوشت خوردم.

و من و مامان از حرف زدن های ریز ریزش شاد و سرمست میشیم و تمام خستگی روزانه را در می‌کنیم.



تحت دسته : خاطره ، روزانه