گزارش …

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۱۰:۰۹ ب.ظ | تاریخ : ۷ اسفند ۱۳۸۹

-مامانه مامانه …

-بابا؟

-آبگوشت…

این تمام عشق منه که با صدای در میدوه جلو در و اینا رو میگه. یعنی

مامان اومد.

بابا کو؟

آبگوشت خوردم.

و من و مامان از حرف زدن های ریز ریزش شاد و سرمست میشیم و تمام خستگی روزانه را در می‌کنیم.



تحت دسته : خاطره ، روزانه

یک‌سالگی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۲:۰۵ ب.ظ | تاریخ : ۱۰ شهریور ۱۳۸۹

یک سال گذشت. یک سال قمری از روزی که خداوند علی کوچولو را به ما هدیه داد گذشت. الان او در زادروز متولد شدنش میتونه دنیا رو با گام های کوچولوش پشت سر بگذاره. او کاملا از ما تقلید میکنه. دوست داره باهاش بازی کنیم. باباش رو هل میده و باباجون که رو زمین ولو میشه میگه اوف. و این یعنی افتاد. و این شادش میکنه و چشم‌هاش پر میشه از اشتیاق تکرار این عمل. هنوز موسش را رو زمین مثل یه ماشین هل میده. هنوز عاشق ماشینه.

نیمه رمضون افطاری دادیم و برای سالگرد تولد علی یه جشن مختصر گرفتیم. علی یه عالمه اسباب بازی و چیزهای مختلف هدیه گرفت.

مامانی بزرگ  پتو، اقاجان و مامانی ربع سکه، بابا بزرگ و بی بی وجه نقد دادن، مامانی و حاجی دوچرخه، خاله فاطمه و ملیکا یه کابو، دایی صادق و مریم خانم قطار آموزشی، خاله فرشته و محمدصدرا ماشین آموزشی و …

از همه مهمتر مامان و بابا که یه ماشین خوشکل به علی جون هدیه دادن. علی وقتی رو دکمه هاش دست می‌زنه صدای اون رو که میگه “turn right” تقلید میکنه.

تازه خاله فاطمه امسال زحمت کیک تولد رو کشیده بودند که خیلی هم قشنگ و خوشمزه شده بود.



تحت دسته : خاطره ، روزانه ، روند رشد

ده ماهگی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۷:۳۵ ب.ظ | تاریخ : ۲۷ تیر ۱۳۸۹

بالاخره من ده ماهه شدم اما مامان وقت نکرد زودی وبلاگم رو آپ کنه. الان که ۱۰ روزه ده ماهه شدم مامان وقت یافته و وبم رو به روز میکنه. از دست این مامانای کارمند. اخه هی آدم و میزارن و میرن. تا میام به خودم بجنبم میبینم نیست مامانی. بعدش هم میگن چرا نق و نوق میکنی… چرا به ما میچسبی… خوب میچسبم که در نرین دیگه. اهه

راستی دیگه پله ها رو خودم بالا و پایین میرم. دستم رو میگیرم به لبه مبل و میز و راه میرم. دد، بب، آغا، کیه، دتی … از کلمات جدید منه که گاه گاهی میگم. دکی بازی رو خیلی دوست دارم ولای پرده ها وول خوردن و دکی کردن. عاشق بچه ها و بازی با اونها هستم. دنبالشون چهار دست و پا میدوم و ذوق میکنم.

دیگه مامانم خسته هست و باید بره لالا. بقیه‌اش باشه بعدا

من حالا دیگه نه ماهه شدم…

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۳:۰۱ ب.ظ | تاریخ : ۲۸ خرداد ۱۳۸۹

من حالا دیگه نه ماهه شدم. حرف‌های مامان و بابا را می‌فهمم. چیزهای جدید توجهم را جلب می‌کنه و من اشاره می‌کنم سمتشون و میگم اُه‌خ اُه‌خ دائم دنبال اسباب بازی جدید می‌گردم. دوست دارم از رو زمین چیزهای ریز و کوچولو رو بردارم و تست‌شون کنم. تا میام بکنمشون تو دهنم مامان میگه اَخ اَخه و من یا پا به فرار میذارم یا برمی‌گردم نگاه‌شون می‌کنم. عمو سعید گفته مواظب باشند از اون باطری‌های ساعت که گرد و ریز هست نخورم که خیلی خطرناکه. راستی یه هفته‌ای رفتیم دور ایران مسافرت. اول با بی‌بی رفتیم مشهد. تو راه که من بیشترش خواب بودم. تا چشم باز می کردم می‌دیدم یه جای جدیدم. روز اول طبس خوابیدیم. واسه‌اینکه من تو راه گرما نخورم. دم غروب رفتیم سر خاک بابابزرگ طبسی (بابای بابابزرگم).

شبش با فامیل‌های طبسی رفتیم امام‌زاده و اونجا مامان اینا شام خوردن. منم که از صبح کلی بازی کرده بودم با بچه‌هاشون و دیگه خشته شده بودم و خوابم میومد هی نق و نوق می‌کردم. خلاصه بعد از شام مامان و بابا مجبور شدن زود بلند بشن.

شب خونه همین فامیل‌ها خوابیدیم و صبح زود به طرف مشهد راه افتادیم. ظهر بود که رسیدیم مشهد. آقاجون و زن عمو مریم خانم منتظر ما بودند. دو روز مشهد بودیم. وقتی عموها اومدند دیدن ما من اولش ترسیدم. اما بعد کم کم دوست شدیم. مخصوصا با مریم جون و سمانه دو تا دختر عموهام. چهارشنبه صبح زود راه افتادیم سمت شمال. من که تو ماشین بیشتر خوابیدم.

یهو چشم باز کردم و دیدم که سرسبزه دور و برم. مامان گفت رسیدیم شمال. از پنجره اتاق که بیرون رو نگاه می‌کردم یه دریا آب می دیدم.موج‌ها همینطور صدا می‌کردند و من محو اون‌ها شده بودم.

هرچی مامان صدام می کرد من باز هم روم به دریا بود.

شب خوابیدیم و صبح که پا شدم دیدم نزدیک یه کوه هستیم. بعد سوار یه چیزی شدیم و رفتیم بالای کوه. بابا گفت اسمش تله کابینه. اتاقک هاش هم نو بود. مامان می‌ترسید. من هم که همینطور دور و بر را نگاه می‌کردم. این هم عکسی که تو جنگل بالای کوه گرفتیم.

عصرش دوباره رفتیم جنگل سیاه‌کلا اونجا هم خیلی قشنگ بود. منم دنبال شیطونی بودم.

فرداش رفتیم سمت رامسر.

قبل از رامسر یه جای پر پیچ و خم رفتیم بالا که اسمش جنگل دالخونی بود. درختهای سبز و بلند و جاده مارپیچ که هی بالا می‌رفت. اونجا صبحانه خوردیم.

مامان میگه رامسر از تمام شهرهای شمال که دیده قشنگ تره. جلوی هتل رامسر مثل یه باغ زیبا بود. کنار هتل کاخ شاه بود که حالا همه می‌رفتند نگاه می‌کردند.

فردا صبحش حرکت کردیم سمت تهران. بعد از ظهر رسیدیم خونه دایی صادق اینا. مریم جون رو از دانشگاه کشیدیم خونه و یه شب رو مهمون مریم جون بودیم. منم حسابی شیطونی کردم. اما مامان یادش رفت از من و شیطونی‌هام عکس بگیره.

صبح فرداش به سمت یزد راه افتادیم که توی راه رفتیم قم حرم خواهر امام رضا (ع) . یه آقاهه با خونواده‌اش اومده‌ بودند که هرکدوم یه دسته گل سرخ گرفته‌بودند و می‌رفتند سمت حرم.بعد از زیارت راه‌افتادیم سمت یزد. نزدیک ساعت ۲ بود که رسیدیم یزد و رفتیم خونه مامانی که منتظر ما بودند.

وای که من چقدر جاهای جدید دیدم. تو این سفر من یه ماه دیگه بزرگتر شدم.

مامان جون و بابا جون باز هم بریم سفر. خوش گذشت.



تحت دسته : خاطره ، روزانه ، روند رشد

هشت ماهگی علی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۱:۲۳ ق.ظ | تاریخ : ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

الان سه روزه که علی ۸ ماهش تموم شده. کم کم داره سعی میکنه چهار دست و پا بشه. از این طرف میز . صندلیهای ناهار خوری میره زیر و از اون طرف میاد بیرون. همچنان از حمام میترسه. میچسبه به من تا بریم بیرون. کته هم به غذاش اضافه کردم. آبگوشت ماهیچه ساده، سوپ محتوی ماهیچه و هویج، سیب زمینی و گوجه، رشته، برنج، سبزی و …. البته همه این سبزیجات رو گاهی بصورت پوره هم میدم بهش. الان چند روزیه که مادربزرگ . بابابزرگش از مشهد اومدن. خیلی بیشتر از قبل رفتن ما را به بیرون خونه احساس میکنه و اگه وقتی بیرون می‌ریم بیدار باشه می‌خواد همراه ما بیاد. حتی اگه نبریمش به گریه می‌افته. عصر هم که برمی‌گردیم دیگه به ما چسبیده و مراقبه که جایی نریم. خیلی بابایی شده و از بغل باباش پایین نمیاد. دیشب برای خوابیدن کلی اذیت کرد و در نهایت تو بغل باباش خواب رفت. الان هم تو خواب شیرینه. راستی یادم رفت بگم که پریروز که از خواب بیدار شده بود از نبود ما استفاده فرموده و از تخت به پایین شیرجه زدند آقا. خدا رو شکر چیزیش نشد.



تحت دسته : خاطره ، روند رشد

تب

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۷:۱۵ ب.ظ | تاریخ : ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

۴ روز پیش علی یه دفعه تب کرد و اون شروع سرماخوردگیش بود. عفونت ویروسی که تا سه روز کودک بی گناه من را در تب سوزاند. حالا امروز تبش قطع شده و بهتره. اما هنوز سینه  اش خرابه و سرفه میکنه. حالا باباش هم مریض شده. آخه علی حسابی بابایی شده و دلش می خواد دائم بغل باباش باشه. شب اولی که تب داشت مرتب پیش باباش بود و باباش هم از او گرفت.

ای عفونت ویروسی، بار و بندیلت را بردار و از خونه ما برو بیرون. برو دیگه دِ با تو هستم…



تحت دسته : خاطره ، روزانه

علی هفت ماهش هم تموم شد.

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۸:۰۰ ق.ظ | تاریخ : ۲۷ فروردین ۱۳۸۹

الان یه فته بیشترک هه که علی هفت ماهش تموم شده. الان به سرعت سینه خیز میره. یه دست جلو، یه پا جلو، اون یکی دست جلو و حالا اون یکی پا. چند روزی هم هست که دیگه به تنهایی میشینه و نمیفته. حالا که خودش میتونه این ور و اونور بره بهترین چیز براش رسیدن به یه پله هست. دستهاش رو میذاره روی پله و خودش رو میکشه بالا. بعد هی دستش رو میزنه رو پله. تپ تپ … بعد که یه کم باززی کرد، سعی میکنه خودش رو بیشتر بالا بکشه. دومین بار که این کار رو میکرد دستش لیز خورد و چونه اش خورد لب پله و کمی گریه کرد. اما دیگه یاد گرفته و با قدرت بیشتری خودش رو نگه میداره.روروک محمدصدرا رو دوست داره. پاش به زمین میرسه و میتونه باهاش حرکت کنه. اما روروک خودش فکر کنم برای وقتی که راه افتاد خوب باشه. آخه خیلی بلنده!

از اول این ماه تخم مرغ هم به غذاهاش اضافه شده.



تحت دسته : خاطره ، روند رشد

ما رفته بودیم عروسی عمو محمود

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۱۱:۵۸ ق.ظ | تاریخ : ۲۴ اسفند ۱۳۸۸

بالاخره عمو محمودم فرستادیم خونه بخت. دیگه عموها تموم شدن. عروسی خوب بود اما راستش من زیاد از شلوغی خوشم نمیاد به همین خاطر وقتی اومدم پیش مامان، کمی شیر خوردم و بعدش هم هی نق و نوق کردم. همه هم من را بغل مکردن. سر شام هم خاله نسرین جون من رو گرفتن تا مامانی جون شام بخوره، بعدشم با مامانی و حاجی و خاله فرشته اینا رفتم خونه. حالا شایدم عید دوباره برم مشهد. امیدوارم امام رضا بطلبند.



تحت دسته : خاطره

کچل شدن علی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۶:۵۳ ب.ظ | تاریخ : ۲۳ دی ۱۳۸۸

چند وقتی بود که موهای علی داشت می ریخت. امشب در یک اقدام انتهاری آقا تصمیم گرفتند بچه را کچل کنند. علی کچل شد و رفتیم حموم. این هم عکس علی:
resize picture
Resize picture



تحت دسته : خاطره ، روزانه

سرماخوردگی

نوشته شده بوسیله : solale در ساعت ۸:۴۰ ق.ظ | تاریخ : ۱۲ دی ۱۳۸۸

علی چند روزه که حسابی سرماخورده. این دفعه دومه که سرما می خوره اما این دفعه خیلی بدتر از دفعه اوله. سرفه هاش شدیده و دماغش گرفته و مثل آدمی که خسته شده نفس نفس میزنه! براش دعا کنید زود خوب بشه.



تحت دسته : خاطره ، روزانه