یک سال گذشت. یک سال قمری از روزی که خداوند علی کوچولو را به ما هدیه داد گذشت. الان او در زادروز متولد شدنش میتونه دنیا رو با گام های کوچولوش پشت سر بگذاره. او کاملا از ما تقلید میکنه. دوست داره باهاش بازی کنیم. باباش رو هل میده و باباجون که رو زمین ولو میشه میگه اوف. و این یعنی افتاد. و این شادش میکنه و چشمهاش پر میشه از اشتیاق تکرار این عمل. هنوز موسش را رو زمین مثل یه ماشین هل میده. هنوز عاشق ماشینه.
نیمه رمضون افطاری دادیم و برای سالگرد تولد علی یه جشن مختصر گرفتیم. علی یه عالمه اسباب بازی و چیزهای مختلف هدیه گرفت.
مامانی بزرگ پتو، اقاجان و مامانی ربع سکه، بابا بزرگ و بی بی وجه نقد دادن، مامانی و حاجی دوچرخه، خاله فاطمه و ملیکا یه کابو، دایی صادق و مریم خانم قطار آموزشی، خاله فرشته و محمدصدرا ماشین آموزشی و …



از همه مهمتر مامان و بابا که یه ماشین خوشکل به علی جون هدیه دادن. علی وقتی رو دکمه هاش دست میزنه صدای اون رو که میگه “turn right” تقلید میکنه.
تازه خاله فاطمه امسال زحمت کیک تولد رو کشیده بودند که خیلی هم قشنگ و خوشمزه شده بود.

اولین دندون علی بالاخره نوک زد و با گامهای کوچولوش همراه شد. دو روزیه که علی دلش میخواد راه بره. قبلا این اشتیاق رو نداشت ولی الان شوق خاصی برای ایستادن و راه رفتن داره و اگر کمی بیشتر تمرین کنه و اعتماد به نفس داشته باشه تا چند وقت دیگه بدون کمک راه میره. دلبندم گامهایت در مسیر حق استوار باد.
بالاخره من ده ماهه شدم اما مامان وقت نکرد زودی وبلاگم رو آپ کنه. الان که ۱۰ روزه ده ماهه شدم مامان وقت یافته و وبم رو به روز میکنه. از دست این مامانای کارمند. اخه هی آدم و میزارن و میرن. تا میام به خودم بجنبم میبینم نیست مامانی. بعدش هم میگن چرا نق و نوق میکنی… چرا به ما میچسبی… خوب میچسبم که در نرین دیگه. اهه
راستی دیگه پله ها رو خودم بالا و پایین میرم. دستم رو میگیرم به لبه مبل و میز و راه میرم. دد، بب، آغا، کیه، دتی … از کلمات جدید منه که گاه گاهی میگم. دکی بازی رو خیلی دوست دارم ولای پرده ها وول خوردن و دکی کردن. عاشق بچه ها و بازی با اونها هستم. دنبالشون چهار دست و پا میدوم و ذوق میکنم.
دیگه مامانم خسته هست و باید بره لالا. بقیهاش باشه بعدا
من حالا دیگه نه ماهه شدم. حرفهای مامان و بابا را میفهمم. چیزهای جدید توجهم را جلب میکنه و من اشاره میکنم سمتشون و میگم اُهخ اُهخ دائم دنبال اسباب بازی جدید میگردم. دوست دارم از رو زمین چیزهای ریز و کوچولو رو بردارم و تستشون کنم. تا میام بکنمشون تو دهنم مامان میگه اَخ اَخه و من یا پا به فرار میذارم یا برمیگردم نگاهشون میکنم. عمو سعید گفته مواظب باشند از اون باطریهای ساعت که گرد و ریز هست نخورم که خیلی خطرناکه. راستی یه هفتهای رفتیم دور ایران مسافرت. اول با بیبی رفتیم مشهد. تو راه که من بیشترش خواب بودم. تا چشم باز می کردم میدیدم یه جای جدیدم. روز اول طبس خوابیدیم. واسهاینکه من تو راه گرما نخورم. دم غروب رفتیم سر خاک بابابزرگ طبسی (بابای بابابزرگم).
شبش با فامیلهای طبسی رفتیم امامزاده و اونجا مامان اینا شام خوردن. منم که از صبح کلی بازی کرده بودم با بچههاشون و دیگه خشته شده بودم و خوابم میومد هی نق و نوق میکردم. خلاصه بعد از شام مامان و بابا مجبور شدن زود بلند بشن.
شب خونه همین فامیلها خوابیدیم و صبح زود به طرف مشهد راه افتادیم. ظهر بود که رسیدیم مشهد. آقاجون و زن عمو مریم خانم منتظر ما بودند. دو روز مشهد بودیم. وقتی عموها اومدند دیدن ما من اولش ترسیدم. اما بعد کم کم دوست شدیم. مخصوصا با مریم جون و سمانه دو تا دختر عموهام. چهارشنبه صبح زود راه افتادیم سمت شمال. من که تو ماشین بیشتر خوابیدم.
یهو چشم باز کردم و دیدم که سرسبزه دور و برم. مامان گفت رسیدیم شمال. از پنجره اتاق که بیرون رو نگاه میکردم یه دریا آب می دیدم.موجها همینطور صدا میکردند و من محو اونها شده بودم.
هرچی مامان صدام می کرد من باز هم روم به دریا بود.
شب خوابیدیم و صبح که پا شدم دیدم نزدیک یه کوه هستیم. بعد سوار یه چیزی شدیم و رفتیم بالای کوه. بابا گفت اسمش تله کابینه. اتاقک هاش هم نو بود. مامان میترسید. من هم که همینطور دور و بر را نگاه میکردم. این هم عکسی که تو جنگل بالای کوه گرفتیم.
عصرش دوباره رفتیم جنگل سیاهکلا اونجا هم خیلی قشنگ بود. منم دنبال شیطونی بودم.
فرداش رفتیم سمت رامسر.
قبل از رامسر یه جای پر پیچ و خم رفتیم بالا که اسمش جنگل دالخونی بود. درختهای سبز و بلند و جاده مارپیچ که هی بالا میرفت. اونجا صبحانه خوردیم.
مامان میگه رامسر از تمام شهرهای شمال که دیده قشنگ تره. جلوی هتل رامسر مثل یه باغ زیبا بود. کنار هتل کاخ شاه بود که حالا همه میرفتند نگاه میکردند.
فردا صبحش حرکت کردیم سمت تهران. بعد از ظهر رسیدیم خونه دایی صادق اینا. مریم جون رو از دانشگاه کشیدیم خونه و یه شب رو مهمون مریم جون بودیم. منم حسابی شیطونی کردم. اما مامان یادش رفت از من و شیطونیهام عکس بگیره.
صبح فرداش به سمت یزد راه افتادیم که توی راه رفتیم قم حرم خواهر امام رضا (ع) . یه آقاهه با خونوادهاش اومده بودند که هرکدوم یه دسته گل سرخ گرفتهبودند و میرفتند سمت حرم.بعد از زیارت راهافتادیم سمت یزد. نزدیک ساعت ۲ بود که رسیدیم یزد و رفتیم خونه مامانی که منتظر ما بودند.
وای که من چقدر جاهای جدید دیدم. تو این سفر من یه ماه دیگه بزرگتر شدم.
مامان جون و بابا جون باز هم بریم سفر. خوش گذشت.
بعد از دو ماهی که علی آقا سعی میکنند با سینه خیز رفتن به آمال وآرزوهاشون دست پیدا کنند الان دیگه میتونه از پله ها بدون نیاز به کمک بالا بره ولی ما ترجیح میدیم همچنان نامحسوس هواش رو داشته باشیم. از دیروز هم چهار دست و پا میکنه. اما وقتی بحث سرعت در میون باشه همون سینه خیز ترجیح داره. سینه خیزهای علی کامله. انگار یه دوره سربازی رفته باشه. هرکی علی رو در حال سینه خیز میبینه ، از سینه خیز رفتنش خوشش میاد. اسباب بازیها رو دوست داره. وقتی مامان و بابا نیستن خودش رو با اسباب بازیها سرگرم میکنه. الان دیگه غان غان هم یاد گرفته و موبایل و ماشین رو رو زمین هل میده. وقتی مامان و بابا از سرکار میان به سرعت میاد و خودش رو تو بغل ما جا میکنه. بعد هم با انگشت اشاره اشاره میکنه و بقیه انگشتها رو به حالت مشت در میاره و هی دستش رو تکون میده. اگه بتونم ازش در این حالت عکس بگیرم عکسش رو میگذارم. دنبال توپ رفتن و شوت کردن رو هم خیلی دوست داره. راستی علی ما غلغلکیه!
پسر گلم هروقت به تو نگاه میکنم رحمت و لطف بیکران الهی را میبینم. تو فرشته کوچولوی زندگی ما شدی و شادی و شعف را با خود برای ما به ارمغان آوردی. نمیتوانم بیان کنم میزان شادیم را وقتی که در چشمان زیبایت مینگرم و شوق وشعف کودکانه را در آن میبینم. چشمانت دنیایی بیکران از نعمتهای الهی را در بر دارد. برایت دنیا و آخرتی نیکو آرزومندم.
۴ روز پیش علی یه دفعه تب کرد و اون شروع سرماخوردگیش بود. عفونت ویروسی که تا سه روز کودک بی گناه من را در تب سوزاند. حالا امروز تبش قطع شده و بهتره. اما هنوز سینه اش خرابه و سرفه میکنه. حالا باباش هم مریض شده. آخه علی حسابی بابایی شده و دلش می خواد دائم بغل باباش باشه. شب اولی که تب داشت مرتب پیش باباش بود و باباش هم از او گرفت.
ای عفونت ویروسی، بار و بندیلت را بردار و از خونه ما برو بیرون. برو دیگه دِ با تو هستم…
روز تاسوعا که خونه خاله بودیم، آقای دکتر نیکوکار گفتند می تونی از ماه آینده برای علی فرنی با شیر خودت رو شروع کنی. وزنش هم که دوبرابروزن تولد شد قطره آهن را می تونی شروع کنی. اما اغلب دکترها میگن از ۶ ماهگی. دیگه خیلی می خوای زود شروع کنی ۵ماهش که تموم شد. بچه های نی نی سایت یه جزوه غذای تکمیلی درست کرده بودند و چندتا سایتم گذاشته بودند برای کمک به مامانهایی مثل من که باعث میشه آدم بیشتر هوس کنه بچه را غذا خور کنه!!
خلاصه دیشب کمی بادام شیره کشیده و نجوشونده!! بهش دادم و اونم با ولع تمام خورد! نتیجه اش این بود که امروز خواب آلود بود حسابی! امروز هم وسوسه شدم و کمی فرنی با شیر مادر براش دست کردم و یه قاشق مرباخوری بهش دادم. اما بعد که با مامانصحبت کردم گفتند هنوز زودشه! اگه میخوای براش کمکی شروع کنی، همون بادام شیره کشیده را با نبات بجوشون و یه روز در میون بهش بده. یا لعاب برنج هم می تونی بهش بدی. اونم یه قاشق مربا خوری برنج بدون نمک بپز تا لعاب بده، بعد صافش کن و با نبات بهش بده. اونم یه روز در میون.
منم دیگه صبر می کنم تا حداقل ۵ ماهه بشه بعد از لعاب شروع می کنم. فکر کنم عجله نکنم بهتر باشه! الان همداره سکسکه میکنه!
چند وقتی بود که موهای علی داشت می ریخت. امشب در یک اقدام انتهاری آقا تصمیم گرفتند بچه را کچل کنند. علی کچل شد و رفتیم حموم. این هم عکس علی:

Resize picture
علی چند روزه که حسابی سرماخورده. این دفعه دومه که سرما می خوره اما این دفعه خیلی بدتر از دفعه اوله. سرفه هاش شدیده و دماغش گرفته و مثل آدمی که خسته شده نفس نفس میزنه! براش دعا کنید زود خوب بشه.
وای دورش بگردم پسرم. بزرگ شده. می خواد بره زیارت امام رضا(ع). دعا کنید براش که صحیح وسالم بره و برگرده. اونم براتون دعا می کنه.