یک ماه و نیم هست که علی مهدکودک میره. الان دیگه عادت کرده و گاهی هم تو خونه احوال خاله رقیه و خاله طحان رو میپرسه.
علی: خاله رقیه کو؟
- مهدکودک
علی: خاله طحان …
- مهدکودک
علی: صدرا کو؟
- خونه پیش مامانش
و …
آخه با محمدصدرا یه مهدکودک میرن.
علی: مامان پول تمیز مخوام
علی: مامان پول تمیز بده
روزی که اومدی به خودم می گفتم من تو را مال خودم نمیدونم. تو امانت الهی هستی و روزی خواه ناخواه از پیش من خواهی رفت. تو بزرگ میشی و مستقل و به دنبال زندگی خودت. من باید تمام تلاش خودم را بکنم که بهترین شرایط رشد و تربیت را برایت فراهم کنم.
همه اینها درست اما امروز فهمیدم که بخشش الهی آنقدر در من ریشه کرده تمام افکارم را نقض میکند. امشب معنای عشق را فهمیدم. عشق مادر به فرزند. فهمیدم پاره تن بودن یعنی چه.
امشب تو با بابا جون رفتی مشهد پیش بی بی و بابابزرگ؛ و من اینجا حیران ماندهام که چگونه نبودنت را سر میکنم…
واکسن ۱۸ ماهگی با یک ماه تاخیر امروز زده شد و علی جون الان خوابه. در حالی که کمی تب داره و نمی تونه رو پاش بدو بدو کنه.
علی علاقه شدیدی به آب بازی داره. تا در دستشویی باز میشه حمله میکنه. دیگه به خد دستشویی هم راضی نیست و دلش میخواد با شیرهای توالت بازی کنه. من هم بهش گفتم که اونجا(توالت) برا جیش کردن هست.
امروز علی بعد از اینکه کیک ها رو ریخت تو لیوان شیر شیرش رو سرکشید، دیدم داره زور میزنه. فکر کردم شاید دستشویی داره. بهش گفتم علی جیش داری؟
علی هم انگار یهو چیزی یادش اومده باشه بلند شد و دوید سمت دستشویی و گفت بیا بیا. جیش.
منم به گمونم که بچهام بزرگ شده و میخاد دستشویی بره پوشک براش برداشتم و دمپاییش رو پاش کردم و بردمش دستشویی. بعد از کلی کلنجار رفتن وآموزش نشستن سر توالت نگو آقا میخواسته آب بازی کنه.
خلاصه پدرم در آمد تا علی را راضی کردم بیاد بیرون.
حالا دوباره علی هاپوش (عروسک شکل سگ) را آورده میگه جیش… آب…
-مامانه مامانه …
-بابا؟
-آبگوشت…
این تمام عشق منه که با صدای در میدوه جلو در و اینا رو میگه. یعنی
مامان اومد.
بابا کو؟
آبگوشت خوردم.
و من و مامان از حرف زدن های ریز ریزش شاد و سرمست میشیم و تمام خستگی روزانه را در میکنیم.
دیروز علی پیش باباش بود. شده بود پسر بابا. با بابایی رفته بود بیرون کارهای بانکی رو انجام داده و بعدش باباجون بردنش پارک. حسابی بازی کرده بود و خوش گذرونده بود. ظهر خونه مامانی ها بودیم . علی با ملیکا و محمدصدرا بازی کرد.
مامان باز هم کلاس داشت. رفت کلاس و علی موند و باباش. شب با بابایی امودن دنبال مامان و بعد رفتیم خونه. تصمیم داشتم امروز پیتزا درست کنم. سر راه مواد مورد نیاز رو گرفتیم.
امروز علی حسابی با بابا و مامان بازی و دیدنی کرد. بعد از خوردن حریره و میوه خوابش میومد که دوتایی رفتیم با هم خوابیدیم حدود ۲ ساعت.
بعد از ناهار نوبت باباجون بود که بخوابند. ما هم رفتیم با هم بازی کنیم. تا ما میریم دم دستشویی صندلیشو میاره و میخواد آب بازی کنه. منم در حموم رو براش باز کردم تا بره آب بازی کنه. بعد از تموم شدن بازیش شستمش و درش آوردم. حموم رو خیلی دوست داره. اما از آب ریختن روی سرش خوشش نمیاد. موهاش رو هم که نمیذاره سشوار کنم. فرار میکنه.
بعد از حمام رفتیم آشپزخونه تا پیتزا درست کنیم. خمیرش رو با دستور شف طیبه درست کردم. این وسط علی آقا هم حسابی فعالیت کردند. یه دونه لیوان شکستند. آرد براش تو کاسه ریختم. با قاشق می خورد. به علت اینکه دستم به خمیر بود و تنها بودم نتونستم ازش عکس بگیرم.
خلاصه در کمدها رو باز کرد و چیزهای داخلش رو در آورد. شیشه عسل رو روی میز کج کرد و عسل ها ریخت. یه کم حلوا ارده خورد و ریخت. برنج از ظرف برنج در آورد و ریخت رو زمین و …
تا باباش بیدار شدند و به داد ما رسیدند. خلاصه خمیر کذایی ما حاضر شد. وقت نماز کالسکه علی رو برداشتیم و رفتیم مسجد. علی که حسابی خوشش اومده بود.
وقتی برگشتیم با وعده پیتزا از کالسکه پیاده شد و اومد بالا. پلو هویجش آماده بود علی هم حسابی گرسنه. غذاش رو خورد و در این حین پیتزا رو آماده کردم. یه کم هم پیتزا خورد.
حالا دیگه مختار شروع شده و علی هم مشغول دیدن مختاره
این هم از علی که داره مختار می بینه.
علی سرماخورده و شبی خونه مامان اینا ررفته بود سراغ دیگ مسی بزرگی که توی اون شیر جوشونده بودن و حالا آب توش ریخته بودن تا بخیسه. دلی از عزا درآورد بچم. حسابی خودش رو خیس کرده بود. وقتی بردمش تو اتاق لباسش رو عوض کنم هی میگفت: دد آب آب
خدا کنه تب نکنه…
وقتی با مامان بازی می کنی اونوقت دلم میخواد تو چشمات خوب نگاه کنم و وقتی به چشمای خوشکلت خیره میشم عشق رو تو اون میبینم که دودو میزنه. چشمهات سرشار از شور زندگی. انگار همه دنیا توی اون چشمهای کوچولوت جمع شده و تو اون رو به من هدیه می دی.
علی جون دوست دارم خیلی زیاد.
خدا جون شکرت که علی رو بهمون دادی. هزارهزارتا…